مرد
با جین پاره پاره
با زنجیری زمخت بر گردن
از روبهروی شعر گذشت
دریا سکوت کرده بود
به سنگها گوش میسپرد...
تنهایی با ابتذال
صدای بزرگراه
با تهوعی که از درون برمیخاست
درآمیخته بود
همه چیز در آرامشی منحوس بود
زمان
وزنهای را که به پایش آویخته بود نگاه میکرد
ما روبهرو را نگاه میکردیم
نگاه میکردیم
نگاه میکردیم
Friday, September 11, 2009
شش
Subscribe to:
Posts (Atom)
