پاييز والها به خشكی آمدند
جسمهای سنگينشان
روی ماسهها و سنگها آرام میگرفت
غروبها
مردم به تماشای والها مینشستند
با حسی گنگ از گناه و شگفتی
روزهای بعد
خبرنگاران
جنون تصوير را به شهر آوردند
هفتههای بعد
تنها عشاق به ساحل میآمدند...
والها در خشكی
تابلويی بود در خانهی رويا
فاحشهای كه
دوستش داشتم
Sunday, April 19, 2009
پنج
Saturday, April 11, 2009
Monday, April 6, 2009
چهار
در غروب بهار راه میرفتيم
ابتدا تصوير بود:
لخت در حباب
دريا بیتفاوت
قوطیهای تندرو لابهلای كوهها
و بعد
درختها را در آغوش میكشيدم...
گربه با اشتياق
به سوی طعمهی فرضی جست میزند
سرباز، خسته
به سوی دشمن فرضی شليك میكند
كسی، تنها
تن فرضی را در آغوش میكشد
Subscribe to:
Posts (Atom)
