Sunday, April 19, 2009

پنج

پاييز وال‌ها به خشكی آمدند
جسم‌های سنگينشان
روی ماسه‌ها و سنگ‌ها آرام می‌گرفت
غروب‌ها
مردم به تماشای وال‌ها می‌نشستند
با حسی گنگ از گناه و شگفتی
روزهای بعد
خبرنگاران
جنون تصوير را به شهر آوردند
هفته‌های بعد
تنها عشاق به ساحل می‌آمدند...
وال‌ها در خشكی
تابلويی بود در خانه‌ی رويا
فاحشه‌ای كه
دوستش داشتم

Saturday, April 11, 2009

جشن

پای ميز را با پای زن اشتباه گرفت
ساعت‌ها خيره ماند
زن رفت
پا باقی مانده بود

Monday, April 6, 2009

چهار

در غروب بهار راه می‌رفتيم
ابتدا تصوير بود:
لخت در حباب
دريا بی‌تفاوت
قوطی‌های تندرو لابه‌لای كوه‌ها
و بعد
درخت‌ها را در آغوش می‌كشيدم...

گربه با اشتياق
به سوی طعمه‌ی فرضی جست می‌زند
سرباز، خسته
به سوی دشمن فرضی شليك می‌كند
كسی، تنها
تن فرضی را در آغوش می‌كشد