مرد
با جین پاره پاره
با زنجیری زمخت بر گردن
از روبهروی شعر گذشت
دریا سکوت کرده بود
به سنگها گوش میسپرد...
تنهایی با ابتذال
صدای بزرگراه
با تهوعی که از درون برمیخاست
درآمیخته بود
همه چیز در آرامشی منحوس بود
زمان
وزنهای را که به پایش آویخته بود نگاه میکرد
ما روبهرو را نگاه میکردیم
نگاه میکردیم
نگاه میکردیم
Friday, September 11, 2009
شش
at
2:16 PM
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

2 comments:
دریاخودرا،سنگ دریاراومنحوسی عیارآرامش رافریادمی زند،فکرمیکنم برای اینکه بتونیم نگاهی دامنه دار داشته باشیم بایدبه دنبال پاسخ درست وعمیقتری، برای این سؤال اساسی بگردیم که چه عامل یاعواملی مانع ازدیدن ظرفیتهاویابه کارگرفتن اونامیشه؟
دریاخودرا،سنگ دریاراومنحوسی عیارآرامش رافریادمی زند،فکرمیکنم برای اینکه بتونیم نگاهی دامنه دار داشته باشیم بایدبه دنبال پاسخ درست وعمیقتری، برای این سؤال اساسی بگردیم که چه عامل یاعواملی مانع ازدیدن ظرفیتهاویابه کارگرفتن اونامیشه؟
Post a Comment