Tuesday, May 19, 2009

چهار

پيرمرد كوچولو
ليوان چای به دست
آواز می‌خواند و راه می‌رفت
زير درخت‌های ارديبهشت

باسن كوچكش را
روی پله گذاشت
با دست آلتش را آسوده كرد
جرعه‌ای چای نوشيد
تنش غرق در گرمايی آشنا شد

پشت عينك گرد سياه
چشم‌های پيرمرد كوچولو بود
باز
مرده
با آلتی آسوده
غرق در گرمای آشنای چای

4 comments:

بابک said...

عالی بود
خصوصا تصویر از ابدیت که با لحنی ایرونیک روایت شده بود
اصولا شعرات رو من خیلی تاثیر مذاره خصوصا شعر دو من شعر یه سوی نثر رو با الهام از فرم این شعر نوشتم میگم حالا که همه دارن ائتلاف میکنن بیا ما هم ائتلاف شعری کنیم از این کشور که به جز شعر هیچ گه دیگه ای بیرون نمیاد!!!!
:D

Mazdak Tamjidi said...

راستش "به سوی نثر" من رو از حسادت كشت :D
در مورد ائتلاف من پايه ام. فقط يك اسم خوب لازمه ;-)

zahra said...

سلام شعر 4 عالی بود یه تصویر سازیه لطیف ... موفق باشید

zahra said...

سلام شعر 4 عالی بود یه تصویر سازیه لطیف ... موفق باشید