Sunday, April 19, 2009

پنج

پاييز وال‌ها به خشكی آمدند
جسم‌های سنگينشان
روی ماسه‌ها و سنگ‌ها آرام می‌گرفت
غروب‌ها
مردم به تماشای وال‌ها می‌نشستند
با حسی گنگ از گناه و شگفتی
روزهای بعد
خبرنگاران
جنون تصوير را به شهر آوردند
هفته‌های بعد
تنها عشاق به ساحل می‌آمدند...
وال‌ها در خشكی
تابلويی بود در خانه‌ی رويا
فاحشه‌ای كه
دوستش داشتم

2 comments:

Ehsan said...

با سرچ مزدک تمجیدی بلاگت رو پیدا کردم.شعر هاتو همیشه دوست داشتم،ولی احساس می کنم یه مقدار ساده تر شدن،یه پیچیدگی معما گونه ای داشتن که فکر می کنم، شاید به عمد کمش کردی. شاید می خوای دایره مخاطبات وسیع تر باشن.باید بعدا سر فرصت بخونمشون،بهر حال خوشحالم که شعراتو پیدا کردم، نه خودتو!ا;)

bahar said...

وال ها هروز با صدای بلند می شدند و صبحانه های مفصلشان را با اهنگی جاز می خوردند و ضشب ها همیشه صدایی بود که عشق بازی را از یادشان نبرد