روز میشود
تا گنجشکی
برگ مردهای از درخت فرواندازد
کسی که به تماشای روز نشسته است
سقوط برگ مرده را نگاه میکند
در همان حال
برای ساعات روز نقشه میکشد
او ماشینی کرایه میکند
به جادهای کوهستانی خارج از شهر میرود
و در درهای فرو میافتد
لحظهای صدایی مهیب به گوش میرسد
تا آرامشی که تقدیر دره است
باز
بازگردد
برای دره
او شیء بیگانهای است
و برای برگ مرده
نظارهگری
ما از کودکیش هیچ نمیدانیم
از کابوسها و هراسهایش؛
از تنش
آنچنان که پیش از له شدن بود
طرح یا خاطرهای نخواهد بود
پیکرش را
پیش از پزشکی قانونی
کسی کشف نکرده بود
حتی توصیف مناسبی از او
برای پایان شعر در دست نیست...
Sunday, June 8, 2008
دو
Subscribe to:
Posts (Atom)
