Thursday, January 10, 2008

فحاشی و حقیقت

حقیقت، واقعیتی پنهان است كه حجابی از ناواقعیت و غفلت آن را پوشانده است. حجابی كه كشف آن رهایی بخش، مؤثر و در هر حال رخدادی مثبت است. حقیقت در این معنا، هرچند فاصله‌ای آشكار با پیچیدگی نظریات فلسفی و تئولوژیك دارد، به باور عمومی نزدیك‌تر است و راه را برای تاملِ در باب آن به مثابه مفهومی اجتماعی می‌گشاید. میان «خیر» و حقیقت رابطه‌ای دو سویه برقرار است. از یك سو، همانطور كه از تعریف آغازین برمی‌آید، در هر حقیقت و در افشا و واگویی آن خیری نهفته است و از سوی دیگر، «خیر» -خصوصا در جهان‌بینی رومانتیك- منشا حقیقت است.
هر جامعه‌ای نظام یا نظام‌هایی موازی و گاه متعارض برای بازشناسی و واگویی حقیقت دارد. در جوامع پیشامدرن، حقیقت دارای سرچشمه‌ای استعلایی و جمعی است. در جایی كه «خدا زنده است»، حقیقت از پیش مشخص است و معیارهای محكمی برای سنجش آن وجود دارد. پس دور از انتظار نیست كه در زندگی روزمره نزاع سهمگینی در باب آن رخ ندهد. در جوامع مدرن و در شهرهای بزرگ، جایی كه «خدا مرده است»، حقیقت به گونه‌ای پیشینی نامشخص و نامتعيّن است. مرگ خدا نه به معنای نیستی و فقدان مطلق او، بلكه به معنای تصعید اوست. اما نه تصعید به بی‌نهایت، بلكه تصعید به نقطه‌ای دور در بی‌نهایت. خدایی كه چنین دور و ناپیداست، معیاری عام برای حقیقت به دست نمی‌دهد. این جمله‌ی مشهور قهرمان داستایوسكی كه «اگر خدا نباشد همه چیز ممكن می‌شود»، شرح حال چنین وضعیتی است. اما آن‌چه در این عبارت و در ترسِ اخلاقی از تكثر و نایابی حقیقت پنهان می‌ماند، حضور «شیطان» است. خدا مرده است اما شیطان همچنان حاضر و جاودانه است. در فقدان حضور خدا (خیر كلی)، خیر می‌تواند به گونه‌ای متكثر، جزیی و فارق از كلیت معنا شود. زیرا زندگی انسان‌ها از لحظات خوب و نیكی دیگران تهی نمی‌شود. اما شرّ نمی‌تواند به گونه‌ای متكثر و جزیی فهمیده شود. زیرا شرَ ویرانگر است و آن‌چه كه ویران می‌شود، خود را در قالب كلیتی بازمی‌شناسد كه امر جزیی از ویران كردن آن عاجز است. به همین دلیل است كه نهایت شرّ در چنین شرایطی قتل است. قتل (مرگ) ویرانی مطلق انسان است.
شیطان كلیتی است كه به عنوان سرچشمه‌ی شرَ باقی می‌ماند تا توجیه‌گر ناكامی و ویرانی زندگی انسان باشد. اما مرگِ خدا پایان كار نیست. حضور شیطان (شرّ كلی) به برساختن كلیت خیر و سرچشمه‌ی تازه‌ی حقیقت می‌انجامد: «من». زیرا «من» (یا در شكل جمعی‌اش «ما») تنها نیروی مطلقا غیرویرانگر است.
حضور شیطان حضوری نمادین و كنایی است. او در قالب دشمن یا هر كسی جز «من» متبلور می‌شود. به این ترتیب هر فرد یا گروهی خود به معیار و مرجع حقیقت بدل می‌شود و علاوه بر معیار مشترك، هر گونه زبان مشترك برای بیان حقیقت از میان می‌رود. از میان رفتنی كه در ظاهر پنهان می‌ماند. برای مثال شاید «دین» همچنان مقوله‌ای مهم به شمار رود، اما در شرایطی كه «همه چیز قابل توجیه است»، دین دیگر نمی‌تواند زبانی مشترك برای بیان حقیقت باشد.
یكی شدن «من» با حقیقت، خالص و ناب نیست. بلكه سرشار از تنش و سرخوردگی مداوم است. زیرا هرچند كه «من» مرجع و معیار حقیقت است، اما در عین حال كسی او را به عنوان مرجع و معیار به رسمیت نمی‌شناسد و او خود نیز گرفتار شك می‌شود. نام چنین وضعیتی را، نظام اتمیستی حقیقت می‌گذارم. نظامی كه در فقدان معیار حقیقت و زبانی مشترك برای به بیان درآمدن آن شكل می‌گیرد. نظامی كه حقیقت در آن معنایی كاربردی به خود می‌گیرد تا بتواند هر كنشی را توجیه كند و تنها مبنای آن زبان‌بازی، مظلوم‌نمایی، فلاكت‌باوری، مسئولیت‌ناپذیری، توهم توطئه و نوعی خشونت نمادین است. در نظام اتمیستی حقیقت، طنز و نقد خصلت تاملی و بازتابی خود را از دست می‌دهند.
شاید شما نیز احساس كرده باشید كه فحاشی در زندگی روزمره‌ی ما، از محلِ كار گرفته تا اماكن عمومی، تا جمع صمیمانه و عاشقانه‌ی خانواده (البته به تعبیر رادیو- تلویزیونی)، جایگاهی منحصر به فرد را به خود اختصاص داده است. ما با شكل خاصی از فحاشی مواجه‌یم كه نه صرفا اعتراضی به شرایط پیرامونی نامناسب و رخدادهای روزمره (مانند بدی آب و هوا یا گیرافتادن در ترافیك سنگین)، و نه صرفا تلاشی در جهت تحقیر و تخریب جایگاه اجتماعی و انسانی دیگران، بلكه چیزی فراتر از آن است. گویی بسیاری چیزها، جز در قالب واژگان ركیك و عبارات ناسزاآمیز به بیان درنمی‌آیند. در نظام اتمیستی حقیقت، امید كمی وجود دارد كه دیگران حقیقتی را در سخنان یكدیگر بیابند و تصدیق كنند. خصوصا زمانی كه در موضع مخالف یكدیگر قرار دارند. زمانی كه این ناامیدی پررنگ می‌شود، فحاشی به مثابه نظامی برای بیان حقیقت شكل می‌گیرد. حقیقتی كه منحصر به «من» است، آن‌قدر بزرگ و غیرقابل درك است كه تنها به یاری واژگان ركیك و عبارات توهین‌آمیز به بیان در می‌آید. این نوع فحاشی می‌تواند مفاهیم بزرگ و دال‌های سرگشته را موضوع خود قرار می‌دهد. خصوصا زمانی كه می‌خواهد تصدیق دیگران را با خود همراه كند. مفاهیمی هم‌چون «آن‌ها»، دولت و ... .
دو جایگزین برای فراتر رفتن از نظام اتومیستی حقیقت وجود دارد. جایگزین نخست، نظام پراگماتیستی حقیقت است. نظامی كه بر پایه‌ی این ایده‌ی اساسی شكل گرفته است: «هر فرد بالغ عقاید موجهی برای خود دارد». حال این افراد بالغ كه با مسائل عملی مشتركی مواجه‌اند، می‌باید در كنار احترام گذاردن به نقطه‌نظرات یكدیگر، درباره‌ی مسائل عملی فرا رو گفتگو كنند و به نتایج و تصمیمات مشتركی برسند. هرچند نظام پراگماتیستی حقیقت، مدارا، سهل‌گیری، و احترام متقابل را در جامعه بارور می‌كند، اما نسبی‌گرایی‌یی كه در دل خود دارد، مخاطراتی به همراه می‌آورد. این ایده كه «هر فرد بالغ عقاید موجهی برای خود دارد»، در عین حال از عقاید افراد صرف نظر می‌كند و تلویحا آن‌ها را غیرقابل بحث و به شكل محترمانه‌تر مربوط به حوزه‌ی خصوصی می‌داند. این دیدگاه مبتنی بر این باور خوش‌بینانه است كه همواره منافع مشتركی در حل مسائل عملی وجود دارد. نظام پراگماتیستی، برای وضعیت تخاصم كه در آن منافع مشترك رنگ می‌بازند، هیچ راه حلی پیش رو نمی‌گذارد و این پتانسیل را دارد كه به توجیه كاربرد خشونت در حل مسائل بیانجامد. نظام جایگزین دیگر، نظام هرمنوتیكی حقیقت است: «ممكن است در سخنان هركس حقیقتی وجود داشته باشد.» مرزی كه در این نظام میان حقیقت و ناحقیقت وجود دارد، فضایی برای گفتگوی انتقادی فراهم می‌آورد. نظام هرمنوتیكی حقیقت، عرصه‌ای برای جستجوی همگانيِ حقیقت و خوشبختی است. در این نظام طنز و نقد خصلت بازتابی خود را بازمی‌یابند و مدارا بارور می‌گردد. ادبیات و به طور خاص رمان، نقش ویژه‌ای در شكل‌گیری نظام هرمنوتیكی حقیقت دارند.