«انقلاب» در نظر ماركس بیش از آن كه حاصل خوشبینی یا خطایی استراتژیك باشد، نتیجهی منطقی نگرش نقادانهی اوست. زیرا «چنین نگرشی فقط برطرف كردن برخی معایب جامعه را هدف قرار نمیدهد. برای چنین نگرشی، این معایب كاملا ارتباطی ضروری با تمام سازمان بنای اجتماعی دارد.» (نظریهی سنتی و نظریهی انتقادی، هوركهایمر) تنها پدیدهای كه میتواند شكاف میان وضعیت عمیقا ناآزاد و ناعادلانهی موجود با وضعیتی رهایی بخش را پر كند، انقلاب است. به این ترتیب نقد ماركسی، از آنجا كه به وساطت خود با وضعیت موجود آگاه است، وضعیتی را آرمان خود قرار میدهد كه در آن به امری ناممكن یا بلاموضوع بدل میشود. «انقلاب» همان راه مواجه شدن با «تمام سازمان بنای اجتماعی» است. این نگرش هرچند بر این باور است كه وضعیت آتی از دل وضعیت موجود بیرون میآید، اما در عین حال آن را به كلی از عناصر نامطلوب وضعیت موجود تهی میكند و امكان دگردیسی اشكال نابرابری و ناآزادی را نادیده میگیرد. برای هگل و ماركس، دیالكتیك مختص وضعیتی استثنایی بود كه پیش از آن موضوعیتی نداشت و پس از آن رفع میشد. البته قرائتهای ساختارگرا و پساساختاگرا از ماركس این تلقی را نفی میكنند. از نظر آلتوسر، ماركس پیر تصور اینهمانی سوژه و ابژه یا همان خروج از وضعیت استثنایی را رها كرده بود و به همین دلیل، آلتوسر دیالكتیك را به عنوان پسماندی از فلسفهی هگل كنار گذارد. در مكتب فرانكفورت نیز به تدریج نوعی بدبینی نسبت به تلقی هگلی از دیالكتیك شكل گرفت. آدورنو با ساختن مفهوم «دیالكتیك منفی» سعی داشت بدون كنار گذاشتن دیالكتیك و بر مبنای آن، راهی برای گذر از تصور اینهمانی (در پایان) بیابد. چشمانداز آلتوسر و آدورنو هر دو ناامیدانهاند. هرچند آنها دریچههایی كوچك به سوی رهایی گشودند: دانش رهایی بخش (غیر ایدئولوژیك) و هنر. اما این دریچهها بیرون از تئوری كلی آنها قرار گرفتهاند. به عنوان وصلههایی ناجور و نامتناسب.
میلان كوندرا در رمان «بار هستی» هوشمندانه آرمان چپ را «كیچ راهپیمایی بزرگ» مینامد. افسون راهپیمایی بزرگی كه بنای اجتماعی فعلی را ویران و بنای اجتماعی نوین را برخواهد ساخت. این «كیچ»ی است كه بسیاری از چپها بدان دلبستهاند و در انتظار آن آرام یا پریشانند. كوندرا در همان رمان، راهپیمایی اعتراضی كوچكی را توصیف میكند كه جلوهای از راهپیمایی بزرگ است. راهپیمایییی سرشار از تناقضها و موقعیتهای آمیخته با كمدی و تراژدی. به عقیدهی من میتوان با نگرشی دیالكتیكی، البته متفاوت از آدورنو، ضرورت انقلاب یا رویای آن را كمرنگ كرد و نشان داد كه اتفاقا بهترین راه مواجه با «تمام سازمان بنای اجتماعی» همین «برطرف كردن برخی معایب جامعه» است. تا نقدی كه از دل وضع موجود برخواسته، در آن باقی بماند. «دیالكتیك» یكی از مهمترین دستآوردهای ایدئالیسم آلمانی است. امیدوارم در جایی دیگر و به بهانهی نقد پساساختارگرایی و تلقی پساساختارگرایانه از تاریخ، ایدهی شخصیام را دربارهی دیالكتیك توضیح دهم. پیش از آن نوشتن مقدمهای با عنوان «از تجربهی زیسته به تجربه» با استناد به آراء والتر بنیامین ضروری است.
Monday, October 29, 2007
انقلاب و دیالكتیك
Sunday, October 28, 2007
حجاب
- همانقدر كه جراحی پلاستيك اشتياقی برای تبديل تن به چيزی ديگر است، حجاب اشتياقی برای تبديل تن به هيچچيز است.
- تن مرده پنهان میشود زيرا ابژهی نخواستن است. تن زنده پنهان میماند زيرا ابژهی خواستن است.
- چادر بعدی زيبايیشناسانه میيابد. وقتهايی كه باد میآيد.
- كودكی كه مادرش چادر به سر دارد، او را به سختی در ميان زنان ديگر پيدا میكند. هرچه حجاب مادر پوشيدهتر باشد، احتمال گمشدن كودك بيشتر است.
- نهايت عريانی رخ میدهد اما نهايت پوشيدگی رخ نمیدهد. مگر برای انسان مرده.
- پشت حجاب چه چيزی میتواند باشد؟ هر چيزی. يا هر كسی.
- بينايی انتزاعیترين حس است. گناه پيش از به وقوع پيوستن، بارها در ذهن رخ داده است. گناه يك اثر آبستره است.
- هرچقدر جسمی تيرهتر باشد، نور كمتری را به چشم بازمیگرداند. بهترين حجاب، تيرهترين حجاب است.
- پارچه حفاظی پولادين است. برای پاكدامنی.
- يك دست يا سر جدا افتاده يا يك سلول تنها، ابژهی خواستن هيچكس نيست.
- حجاب تنها بر كيفيت اثر نمیگذارد بلكه كميت را نيز دستخوش تغيير میكند: تكثير تن.
- «تن رسانهای» به تن واقعی برتری دارد. دوربين لكهها را پاك میكند و تن رفو شده را در قالب يك كليت به دست میدهد.
- نهايت عريانی نبايد رخ دهد. زيرا كليت را متلاشی میكند.
- تن به يك ايده تبديل میشود.
- ايدهای كه به دست نمیآيد، تسليم نمیشود، پاسخ نمیدهد، ايمان را پديد میآورد.
- ايمان به تن. ايمانی كه مدام شديدتر میشود. اما همچنان ايده به دست نمیآيد، تسليم نمیشود، پاسخ نمیدهد.
- تداوم سرخوردگی به عرفان ميانجامد: جستجوی تن در هر شرايطی.
