Tuesday, November 27, 2007

يك

مرد زباله گرد
در ميان زباله‌ها
شی‌ئی بديع يافت:
خود را

گام‌های گربه‌ای كه لنگ بود
طنين نخوت شيطان بود
در عصر دم كرده‌ی زمستانی

ديوارها
تنم را می‌فشرد
زمين
سرم را با جذْبه‌ای اثيری به سوی خود می‌كشيد...
زمانی كه خواب و بيداری به هم می‌پيچند
زمانی كه كه يكی در قلمرو ديگری پای می‌نهد
زندگی فرو می‌ريزد
سبك و وهم‌آلود
با سرعت عابری گريزپا
آخرين منشور برفی كه بر زمين می‌نشيند
و بی‌ناله‌ای ذوب می‌شود

اجبار تكرار فصل‌ها
زخم‌های طبيعت را فاش می‌كند
در اين اتاق
فصلی نيست
منظومه‌ی بزرگ همزادان من
تا گزينشی مرگ‌بار
در مدارهايی متقاطع می‌چرخند
آيا تا به حال تصور كرده‌ايد
دست‌های عابری ناشناس را بگيريد
به چشم‌هايش نگاه كنيد
دوستش بداريد
و بی‌كلامی تركش كنيد

5 comments:

مهدی said...

مثل زهری تلخ بود

بابک م said...

شعری بودعالی با شروعی درخشان

مسعود بُربُر said...

بند نخست بسيار بود

پرسه زن said...

من خواندمت و از رنجي كه در پس اين كلمات شعله مي كشد آگاهم ... افسوس ...افسوس از اين اميد بي حاصل

Navid said...

ديوارهاي نامرئي
حقارت چشم است
نگاهي تبخيرشده
در مرزهاي انعكاسي سست

نجواي ناشنيده بر روي آسفالت
دستي كه زمزمه را جمع مي‌كند
از بدن تن مي‌شود

خيابان بدون پياده‌رو
مسيري است براي خانه
براي ميدان
براي بوستان
براي آن لطافت هرز
كه هنوز وقيحانه لبخند مي‌زند از ميان پنجره‌اي مات