مرد
با جین پاره پاره
با زنجیری زمخت بر گردن
از روبهروی شعر گذشت
دریا سکوت کرده بود
به سنگها گوش میسپرد...
تنهایی با ابتذال
صدای بزرگراه
با تهوعی که از درون برمیخاست
درآمیخته بود
همه چیز در آرامشی منحوس بود
زمان
وزنهای را که به پایش آویخته بود نگاه میکرد
ما روبهرو را نگاه میکردیم
نگاه میکردیم
نگاه میکردیم
Friday, September 11, 2009
شش
Saturday, July 11, 2009
پنج
الله اكبر
افسردگی را دور میكند
سكتهای را كه سالهاست كنج اين قلب خفته است...
كيلومترها
روی دشتهای اين سرزمين دويده است
تا شهر را كور كند
غبار
الله اكبر
لابهلای ذراتش فرو میرود
Tuesday, May 19, 2009
چهار
پيرمرد كوچولو
ليوان چای به دست
آواز میخواند و راه میرفت
زير درختهای ارديبهشت
باسن كوچكش را
روی پله گذاشت
با دست آلتش را آسوده كرد
جرعهای چای نوشيد
تنش غرق در گرمايی آشنا شد
پشت عينك گرد سياه
چشمهای پيرمرد كوچولو بود
باز
مرده
با آلتی آسوده
غرق در گرمای آشنای چای
Sunday, May 10, 2009
سه
شب سرد میشود
ميدان
در شب سرد نشسته است
روی ديوار
دشتی پر از گل كشيدهاند
با جادهای كه به ابديت میرود
ابديت كجای ديوار است؟
جاده باريك و باريكتر میشود
و در نقطهای كه به ضخامت قلمموی نقاش است
خاتمه میگيرد
ابديت
در همين نقطه احساس میشود
در اسفند عددی بزرگتر از هزار
در شب سرد
لولههای فاضلاب كنار خيابان رها شدهاند
میخواهند فردا مجرايی برای گُه باز كنند
قرار است تمام گُههای شهر به هم بپيوندند
بوی خوش قوطی را استشمام میكنم
پس از اين واژههای نكبتبار
نفسی عميق میچسبد
Sunday, April 19, 2009
پنج
پاييز والها به خشكی آمدند
جسمهای سنگينشان
روی ماسهها و سنگها آرام میگرفت
غروبها
مردم به تماشای والها مینشستند
با حسی گنگ از گناه و شگفتی
روزهای بعد
خبرنگاران
جنون تصوير را به شهر آوردند
هفتههای بعد
تنها عشاق به ساحل میآمدند...
والها در خشكی
تابلويی بود در خانهی رويا
فاحشهای كه
دوستش داشتم
Saturday, April 11, 2009
Monday, April 6, 2009
چهار
در غروب بهار راه میرفتيم
ابتدا تصوير بود:
لخت در حباب
دريا بیتفاوت
قوطیهای تندرو لابهلای كوهها
و بعد
درختها را در آغوش میكشيدم...
گربه با اشتياق
به سوی طعمهی فرضی جست میزند
سرباز، خسته
به سوی دشمن فرضی شليك میكند
كسی، تنها
تن فرضی را در آغوش میكشد
